Welcome To My Weblog

۲۲ اسفند ۱۳۸۷

کرامت

حاتم را پرسيدند كه :« هرگز از خود كريمتر ديدي؟» 
گفت : بلي، روزي در خانه غلامي يتيم فرودآمدم و وي ده گوسفند داشت. 
في الحال يك گوسفند بكشت و بپخت وپيش من آورد و مرا قطعه اي از آن خوش آمد ، بخوردم . 
گفتم : « والله اين بسي خوش بود.» 
غلام بيرون رفت ويك يك گوسفند را مي كشت وآن موضع (قسمت) را مي پخت وپيش من مي آورد. و من ازاين موضوع آگاهي نداشتم. 
چون بيرون آمدم كه سوار شوم ديدم كه بيرون خانه خون بسيار ريخته است پرسيدم كه اين چيست؟ 
گفتند : وي (غلام) همه گوسفندان خود را بكشت (سر بريد) . 
وي را ملامت كردم كه : چرا چنين كردي؟ 
گفت : سبحان الله ترا که مهمان من بودی چيزي خوش آيد كه من مالك آن باشم و در آن بخيلي كنم؟ 
پس حاتم را پرسيدندكه :« تو در مقابله آن چه دادي؟» 
گفت : « سيصد شتر سرخ موي و پانصد گوسفند.» 
گفتند : « پس تو كريمتر از او باشي! » 
گفت : « هيهات ! وي هرچه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و از بسياري ؛ اندكي بيش ندادم.»
بهارستان جامی 





هیچ نظری موجود نیست: